حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

شب آرزوهاااااااا

    دلـــــم گرفته خـــــــــــــــــــدایا تو دل گشــایی کن   من آمـــــــدم به امیدت ، تو هم خدایــــــــــــــــــــی کن   به بوی دلکــــــــش زلـــفت که این گــره بگشــــــــــای   دل گــــــــــــــــــرفته ما بین و دلگشـــــــــــــــــــایی کن         خدایا.....   همه از تو می خواهند.... بدهی...   اما من از تو می خواهم.... بگیری....   خستگی ، دلتنگی و غصه ها را   از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.         ...
12 ارديبهشت 1393

خونه تکونی

سلام عسل مامانی   عزیزم این روزها خیلی به مامانی کمک می کنی. وقتی میگم فلان چیز رو بیار میری برام میاری.   خودت بیشتر لباساتو میخوای بپوشی ولی بلوز رو هنوز بدون کمک من نمی تونی بپوشی.  خیلی به لباس اهمیت میدی و حتما باید بلوز و شلوار یا بلوز شرتت ست باشه. قربون سلیقت برم نفس من.   خیلی هم به لباسای من علاقه داری. چند روز پیش به بابا میگفتی من مانتو میخوام... وقتی سفره میخوام بندازم بهت میگم بدو رو فرشی بنداز خودت دیگه میدونی کجاست میری میاری. سفره بشقاب و قاشق و ایناهم شما میبری. میگی تاشو چوچو یعنی قاشق کوچولو... من قبل از عی...
5 ارديبهشت 1393

روز مادر

    صدای خنده ی مادرم حتی غم هایم را هم می خنداند.     آغوش مادرت همواره گرم باشد تا همه بی کسی هایت را در آن ذوب کنی.       عشق یعنی مادر   صــــــبر یعنی زن   مـــهر یعنی دختر   نـــور یعنی خواهر   هر چه هستی عشق،صبر،مهر یا نور روزت مبارک.     سی و یکم فروردین ولادت حضرت زهرا روز زن و مادر بود. خدای خوبم از اینکه منو لایق مادر بودن دانستی سپاسگذارم.   پنجشنبه چهارم اردیبهشت مادرجون (مادرشوهرم) یک شب اومد خونه ی ما. &...
5 ارديبهشت 1393

مسافرت تهران

سلام عزیزکم...     جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر منـــــــــــــــــــــــــــــــــی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو     ما چهارشنبه شب  بیست و هفتم فروردین حرکت کردیم به طرف تهران... خونه ی آقا مجید پسر عمه ی بابایی.. تا جمعه بعدازظهر اونجا بودیم   و خیلی هم بهمون خوش گذشت البته خیلی هم بهشون زحمت دادیم. پنجشنبه آقا مجتبی اینا هم اومدن اونجا. پسر عموی بابایی.       خونه ی آقا مجید...     عزیزم گفتم بشین ازت عکس بندازم من هنوز عکس نگرفتم داری میای عکستو ببینی   &...
31 فروردين 1393
1